و چون شیخ را زمان فرا رسید، بهناچار جامه فانی از تن به درآورد و رخت بقا بر بدن انداخت. مریدان در فراقش مویهها نمودند و فغانها سر دادند لیک آن را که اجل فرا رسد احدی باز نتواند گرداند. در آن ساعت که او را بهخاک سپردند دو فرشته دیوصورت و آن دو اسوه وحشت یعنی نکیر و منکر بر او شاهد گشتند، درحال خوفی عظیم بر پیر ما مستولی گشت چون شنیده بود که هر چه بنده را گناه بیش باشد، آن دو بر قباحت از اعمال او سبقت گیرند، در حال یکی از آن دو پرسید: "خدایت کیست؟" شیخ چون این بشنید نفسی از آرامش برآورد و یقین کرد که طایفه اجنه و پریان را گر خورده عقلی باشد از مریدان او قلیلتر است، پس گفت: "آنکه میپرسد خدا کیست بر دو قسم سوال دلالت دارد، اول آنکه چندین خدا را در نظر دارد و از من خواهد که بر صحیح اشارت کنم حال که او خدایی واحد است و دوم آنست که از من نام او خواهد حال آنکه اوست که بر همگان نام گذارد ولیکن کسی را یارای نامگذاری بر او نباشد جز آنکه صفتی از اوصافش خواند" دیوان بر هم نگاهی انداخته و با تردید گفتند "ای پیر دانی اگرجوابی در خور ندهی این گرز را بر فرقت فروآوریم؟" شیخ بهسان علمای مکتب بنشست و دو غول را گفت: "سوال اشتباه در خور جواب نیست، آن گرز را هم میتوانید بر فرق خود فروآورید یا در جایی دگر فروبنهید تا احوالتان فراخ گردد!" یکی از دیوان که از دیگری ملولتر بود بانگ برآورد "پیامبر و امامانت را یاد کن، آنگاه ما را به اموات و تو را به سکرات!" شیخ گفت "پیامبر من خضر بود که رندی بر من همیآموخت، نبی من الیاس بود که شفقت داشت و ابراهیم، بندهای که در تقوا بالاترین بود، پیامبر من محمد بود چون کیاستش از تاریخ میگذرد، پیامبر من کوه بود آنگاه که مرا استواری آموخت و مهر (خورشید) در آندم که دریافتم برهمگان میتابد در حالیکه از خود میکاهد، همه اینها حتی شما بوزینگان هم برایم آیتی هستید و بهاقتضای خود پیامی از جانب خدای همیآورید" درحال دو دیو رو به جانب خراسان نهاده و بگریختند، پیر در قفای آنها همیدوید و بانگ زد "اندکی بهلید تا شما را سخنی در باب امامان گویم" نکیر گفت "ما نه فرشتهایم و نه پری، دو تن از طایفه اجنه هستیم که هر قرن بر خواب عالمی از اسلام آییم و او را به سیاحت غرب همیبریم تا چو بیدار شود خلایق شیعه را از آن جهان عبرت دهد، لیک ای پیر، تو مست عرفانی و نشئه زمان، همان به که چون تو بیماری را به حال خود وانهیم، گویند آدمیانی که مدام بر اجنه میگذرند جنزده میشود لیک ترسیم تو ما را بشرزده کنی و عقایدمان بستانی!"
--------------------------------------------------
Memento Mori یک عبارت مشهور لاتین هست به معنای "بهیاد داشتهباش که خواهیمرد"
+ نوشته شده در شنبه 15 خرداد1389ساعت 17:11  توسط Eldritch
|
" I can't believe it... so many death and blood... was it really necessary? couldn't we just talk sense into them? " she turned away her gaze from the bloodied corpses and fixated it on the knight who was sharpening his sword using the blade of one of the unfortunate bandits
" I don't know their language and even if I did, they were more prone to communicate with their spear and sword instead of tongue " then he laid down his weapon and tried not to forget who he was talking to " I should have chosen a safer route, I'm sorry your highness... I would never endanger your life again "
She sat under a stout tree and tried a feigned smile ignoring dead bodies nearby " I don't question your course of action, I'm wondering why they attacked us, or why we even fight at all? "
" The fight is what the fear is about " he said solemnly and then continued " if we don't fight that is because we fear it and if we do so it means that we fear something else that is more than our fear of death "
" And how could you tell that these poor souls were fearing something ? " her wrinkled brow was a sign that she was not convinced
" I think they wanted to rob us " he looked at the half naked body of one of the fallen "or maybe wanted to sacrifice us at one of their barbaric altars... so they either feared an empty stomach or the wrath of an unseeingly cruel god "
" If everyone fights for fear, how about you? you defeated five men single handedly because of fear? no I don't call it fear, maybe bravery, courage or even foolhardily but nowhere near as a coward"
" Who am I to judge myself when you are here your highness? " both of them laughed and for an unnaturally long moment the knight murmured to himself
"I fear of losing you"
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20:58  توسط Eldritch
|

و شیخ را رجعتی از دیار فغانس حادث شد چنان که صولتش را از منارهها فریاد زدندی و شوکتش قیصران آن مرز و بوم را خجل همیکرد، خلایق او را میستوند و شیاطین پیوسته در گوشش چانه میزدند لیک مرادمان سکوت پیشه میکرد و در سلوک عرفانی به سر میبرد باشد تا بعد سالیان، معشوق را بر او نظری افتد، اندر این احوالات مریدی که در ماتحتش عروسی بود او را ندا داد:
ای پیر! اکنون که جهانی را به لرزه درآوردی و چه بسیار روبهان که فریفتی، ملتی را خر نمودی و خران را اولیای ملت، تو را چه میشود؟
و او بیدرنگ گفت: هیچ احساسی ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 دی1388ساعت 20:55  توسط Eldritch
|
آوردهاند که روزی مریدان از شیخ در باب نسوان سوالها کردند، شیخ ناگاه جماعت را خاموش کرده و به عادت معهود جملهای حکمیانه بگفت "آنکه پیوسته زمین را بیند و قدمهایش را سنجد دور نباشد که به قلل رفیعی رسد که ستارگان از او فرمان برند لیک آنکه در طی طریق پیوسته بر آسمان نگرد و به کواکب خیره شود عنقریب است که پایش به سنگی خورد یا اندر چاهی افتد که جز کژدمان ماوایی نیابد"
مریدان خسته از کلام استعارهای شیخ گفتند: ای پیر نورانی و ای صاحب اسرار نهانی، ما در باب ماهرخان و زیبارویان سوال کردیم لیک تو از نجوم و طبیعت همیگویی، دانیم که همیشه ما را میپیچانی اما این مقولتیست بس مهم، بیا و مردی کن و این یکبار طریقت خود را بی سفسطه نشانمان ده
شیخ برآشفت و گفت: ای جماعت فرومایه و ای ابلهان پتیاره! ظن داشتم که حکمتم چون یاسینی بر گوش شماست لیک عنانم را به دست نفس خوشباور دادم، حال به شما درسی آموزم که آویزه گوش درازتان شود...
در حال دست یکی از مریدان بگرفت و سکهای در کفش نهاد: این درهم بستان و به بازار بشو، با آن کنیزکی بگیر هر چه نیکوتر بعد آن را به حجره بیاور... سپس رو به همراهان کرده بگفت: شما بوزینگان هم پشت اندورنی رفته از روزنه دیوار با دهان باز و چانه دراز مرا بینید که چگونه این لعبت را درس حکمت آموزم، پس بر سر خود زنید و خویشتن را بخایید که نه در زمره عالمانید و از گوهر دانش بیبهرهاید!
+ نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 2:15  توسط Eldritch
|
زین پس جای واژه غریب و نامانوس نارسیسیسم بگویید "خود کهکه پنداری"
+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 14:32  توسط Eldritch
|
"و آنگاه شیخ گفت: فرزندانم، به ونوس بروید و تا میتوانید تکثیر شوید!"
پاورقی:
1. ائمه در تمامی مراتب ولایت به جز خلقت همانند خدا هستند
2. ولایت از "ولی" میآید، یعنی پدر بودن و سرپرستی
3. ونوس نام الههی عشق و زیبایی در یونان باستان هست و همینطور به دومین سیاره منظومه شمسی هم گفته میشه
4. این آخرین باره که پاورقی مینویسم، حتی اگه ۱۰ جور هم بشه برداشت کرد باز هم مشکل خودتونه 
+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 4:45  توسط Eldritch
|
مکان... مهدیه اصفهان،در جمع برادران ریشو و خواهران سیبیلو که فقط به مدد بوی گلاب توی مجلس میشه تحملشون کرد و در محضر یکی از سرداران زحمتکش و 200 کیلویی دفاع مقدس:
- اینها (کاندیدها) برای رای آوردن هر وعدهای به مردم میدادند، بنده خودم در یک مصاحبه مطبوعاتی شنیدم آقای کروبی اعلام کرد قراره برای جوانها تحت شرایط خاص در همین مملکت اسلام و قرآن "خانههای چیز" درست کنند
(جمعیت نچ نچ کنان و استغفرا... گویان منتظر یک بز میشود تا شعار "مرگ بر..." سر بدهد و آنها تکرار کنن)
من در صف جلویی: آقا این طرح "مسکن مهر" که مال خود رئیس جمهوره !
سردار در حالیکه جلوی پاره شدن خود رو میگیره: یکی بیاد اینو رو توجیه کنه "چیز" یعنی چه...
بعد هی به میرحسین گیر بدید چرا همش "چیز" میگه 
+ نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 13:27  توسط Eldritch
|
اینم به مناسبت امروز نوشتم، نصیحتهای یه پدر نمونه به دخترش
Once upon a time, in a far far away kingdom lived a majestic king who celebrated the princess's coming of age.
When the music began and the courtiers started to dance the princess wandered into the crowd, chatting with other suitors, listened to the poets and adored tales of the bravest knight of the realm but after an hour or so she ended up at throne of the king
-How's the party to you my sweet?
-It's wonderful ! I haven't been the center of so much attention for ages !
-And... any of them tickled your fancy ?
-Um, I don't know... I'm confused whether they want me for my political statue or do they really seek something else?
-A man desire two things: Power and S**, and both result in one thing: F__ing others
+ نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 5:59  توسط Eldritch
|

نمیدونم شما هم این مشکل من رو دارید یا نه ولی این چند روزه خیلی از سایتها بلاک شدن (مث faceb☺☻k یا یوتیوب) و حتی بورتهای باهومسنجر هم بسته شده برای حل این مشکل دو تا راه دارید:
1. از سایت http://www.meebo.com/ وارد بشید که بیشتر امکانات خود برنامه یاهو رو نداره (مث آرشیو صحبتها، کنفرانس و ...)
2. در قسمت Messenger>Connection Preference گزینه SOCK.S رو انتخاب کنید و برای نام و پورت سرور به ترتیب عددهای 78.111.75.173 و 9000 رو وارد کنید
+ خب حالا بریزین تو یاهو با همتون کار دام 
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 18:40  توسط Eldritch
|
When the Father's tears shed the sand, when angels song dilating in band, a farmer I was planted with my hand, corpse of my brother in land... Well I'm not much of a poet I guess :D
Cain بردار بزرگتر بود و همیشه صبورتر و ملایمتر از هابیل به نظر میرسید، حاضر بود با دستهایش گیاهان رو پرورش بده تا اینکه راحت منتظر چرای حیوانات بشه، دوست نداشت برای ادامه زندگی عمر یک موجود دیگه رو تباه کنه ولی وقتی خدا بره کشته شده را به جای گندم پذیرفت متوجه اشتباه خودش شد، در کنار جسد هابیل ایستاد و قربانی جدیدش -که اینبار از گوشت و خون بود- رو به آفریننده جهانها تقدیم کرد...
+ نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 13:8  توسط Eldritch
|